دفترهای سبز
نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش به روی شانه طوفان رهاست گیسویش کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم که باد از دل صحرا می آورد بویش کسی بزرگ تر از امتحان ابراهیم کسی چنان که به مذبح برید چاقویش نشسته است کنارش کسی که میگرید کسی که دست گرفته به روی پهلویش هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست که این غریب نهاده ست سر به زانویش ؟ کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است کجای حادثه افتاده است بازویش کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش نشسته تیر به زیر کمان ابرویش کسی ست وارث این درد ها که چون کوه است عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان که عشق میکشد از هر طرف به هر سویش طلوع میکند اکنون به روی نیزه سری که روی شانه طوفان رهاست گیسویش ! شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد ! دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود !! زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ است !! دانه می چیند کبوتر، به سر افشانی بید لانه می سازد پرستو، به تماشا خورشید. صبح از برج سپیداران، می آمد باز روز، با شادی گنجشکان، می شد آغاز. نغمه سازانِ سراپرده ی دستان و نوا روی این سبزه ی گسترده سراپرده رها. دشت، همچون پر پروانه پُر از نقش و نگار پر زنان هر سو پروانه ی رنگین بهار
هست و من یافته ام در همه ذرات، بسی روح شیدای کسی، نور و نسیم نفسی ! می دمد در همه، این روح نوازشگر پاک می وزد بر همه، این نور و نسیم از دلِ خاک ! چشم اگر هست به پیدا و نا پیدا باز نیک بیند که چه غوغاست درین چشم انداز : مهر، چون مادر، می تابد، سرشار از مهر نور می بارد از آینه ی پاک سپهر می تپد گرم هم آواز زمان، قلب زمین موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین. ابر، می آید سر تا پا ایثار و نثار سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار رود می گرید تا سبزه بخندد شاداب آب، می خواهد جاری کند از چوب، گلاب ! خاک می کوشد، تا دانه نَماید پرواز ! باد، می رقصد تا غنچه بخواند آواز
مرغ، می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ مهر، می خواهد تا لعل بسازد از سنگ ! تاک، صد بوسه ز خورشید رباید از دور تا که صد خوشه چو خورشید برآرد انگور سرو، نیلوفرِ نشکفته ی نو خاسته را می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا ! سر خوشانند، ستایشگر خورشید و زمین همه مهر است و محبت، نه جدال است و نه کین. اشک می جوشد در چشمه ی چشمم ناگاه بغض می پیچد در سینه ی سوزانم ، آه ! پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم ؟ به خود آییم و بخواهیم که : انسان باشیم من عروسکم عروسک کسی که پشت پرده است دستهای او مرا درست کرده است من عروسکم عروسک خدا دوست عزیز و کوچک خدا یک عروسک نخی که شب به شب توی دامن خدا به خواب می رود روی بال نازک فرشته ها سوار می شود تا دم حیاط آفتاب می رود صبحها خدا به من نان داغ و آفتاب می دهد شب که می شود مرا توی ننوی سپید ماه تاب میدهد راستی خدا خودش برای من یک لباس تازه دوخته جای دکمه های آن ولی چند تا ستاره کاشته یک کنی هم از خودش توی جیب من گذاشته قلب یک عروسک نخی نمی زند ولی خدا قلب شد توی سینه ام تپید تیله های چشم من اشک را بلد نبود یک شب او قطره قطره از کنار چشم من چکید این عروسک نخی کار دستی خداست خندههای او چقدر مثل خنده ی فرشته هاست هیس! فکر می کنم عروسک خدا بازهم به خواب رفته است یا سوار بال نازک فرشته ها تا دم حیاط آفتاب رفته است شب بخیر عروسک خدا دوست عزیز و کوچک خدا همون دوران بچگی هایی که پر بود از عشق و شور ونشاط و سرزندگی !!! ارزش و سرمایه حقیقی هر انسانی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد ! دعایت میکنم ای کاش خدا بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو میگیرد ! چه سخت است و غم انگیز سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند سرش را کلاه بگذارد و چه تلخ است میوه درخت بینایی ! وقتی در صحنه حق و باطل نیستی هرکجا میخواهی باش ! چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب هردو یکی است ! به سه چیز تکیه مکن : دروغ ؛ غرور ؛ عشق ؛ آدم با دروغ میتازد ؛ با غرور میبازد و با عشق میمیرد ! اگر قادر نیستی خود را به بالا ببری مانند سیبی باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری ! خداوندا چگونه زیستن را تو به من بیاموز ؛ چگونه مردن را خود خواهم آموخت ! خداوندا به من توانی بده تا وقتی میخواهم در باره راه رفتن کسی قضاوت کنم اول کمی با کفش های او راه بروم ! اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست ! او جانشین همه نداشته هایم است !! روحش شاد ؛ یادش گرامی !!!! دکتر علی شریعتی در سال 1312 در روستای مزینان از حوالی شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دین بوده اند…. پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم، حکیم اسرار (حاج ملاهادی سبزواری) محسوب می شد. پدرش استاد محمد تقی شریعتی (موسس کانون حقایق اسلامی که هدف آن «تجدید حیات اسلام و مسلمین» بود) و مادرش زهرا امینی زنی روستایی متواضع و حساس بود. دکتر حساسیتهای لطیف انسانی و اقتدار روحی و صلاحیت دبستان ابن یمین، ثبت نام می کند، اما به دلیل بحرانی شدن اوضاع کشور ـ تبعید رضا شاه و اشغال کشور خانواده اش به مشهد باز می گردند. پس از اتمام تحصیلات مقدماتی در 16 سالگی سیکل اول دبیرستان دکتر که در واقع نخستین رویارویی مستقیم وی با حکومت و طرفداری همه جانبه او از حکومت شروع به ترجمه کتاب ابوذر (نوشته عبدالحمید جوده السحار) می کند. در اواسط سال 1331 همزمان به فعالیتهای سیاسیش ادامه داد. کتاب «مکتب واسطه» نیز در همین دوره نوشته مسئول انجمن ادبی دانشجویان بود در همین سالهاست که آثاری از اخوان ثالث مانند او را سخت تحت تاثیر قرار داد. در این زمان فعالیتهای سیاسی ـ اجتماعی شریعتی در نهضت (جمعیتی که آشنایی او با خانم پوران شریعت رضوی در دانشکده ادبیات منجر به ازدواج آن دو ماه 1338 برای ادامه تحصیل راهی فرانسه می شود. در طول دوران نحصیل در و به دنبال افشای شهادت پاتریس لومومبا در 1961 تظاهرات وسیعی از سوی سیاهپوستان در مقابل دکتر علی شریعتی شد. دولت فرانسه که با بررسی وضع سیاسی او، تصمیم به اخراج وی گرفت اما معوق گذارد. وی در سال 1963 با درجه دکتری یونیورسیته فارغ التحصیل شد و پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش
کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم !
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همون کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود !!
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
ودل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست !
سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی که هیچکس نفهمد !!
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد !!
دنیا را ببین..................
بچه که بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ که شدیم از چشمهایمان اشک می آید !
بچه که بودیم همه چشم های خیسمونو میدیدن
بزرگ که شدیم هیچکس نمیبینه !
بچه که بودیم تو جمع گریه میکردیم
بزرگ شدیم تو ی خلوت اشک میریزیم !
بچه که بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ که شدیم خیلی آسون دلمون میشکنه !
بچه که بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم ؛ بعضی ها رو هیچی ! بعضی ها رو کم ! و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم !
بچه که بودیم قضاوت نمیکردیم و همه یکسان بودن
بزرک که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه ی دوست داشتنمون تغییر کنه !!
کاش هنوز هم همه رو به اندازه ی همون 10 تای بچگی دوست داشتیم !!
بچه که بودیم اگر با کسی دعوا میکردیم 1 ساعت بعد از یادمون می رفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو ذهنمون میمونه وآشتی نمیکنیم !!
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سر گرم میشدیم اما بزرگ که شدیم 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمیکنه !
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم !
بچه که بودیم دردو دلهامونو به هزار ناله میگفتیم ...همه میفهمیدن
بزرگ که شدیم دردو دل را به صد زبان میگوییم هیچکس نمیفهمد !!!
بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه ی دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم !!
شاید به روی خودمون نیاریم ولی همیشه ذهنمون پر از این آرزوهاست که:
ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدیم و هنوزم تو عالم بچگی بودیم !
مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده
عقیده اش را از مادرش به ودیعه گرفته بود. دکتر به سال 1319 در سن هفت سالگی در
توسط متفقین ـ خانواده اش را به ده می فرستد و پس از برقراری آرامش نسبی در مشهد علی و
(کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانشسرای مقدماتی شد. در سال 31، اولین بازداشت
ملی بود، واقع شد. در همین زمان یعنی 1331 وی که در سال آخر دانشسرا بود به پیشنهاد پدرش
تحصیلات دکتر در دانشسرا تمام شد و پس از مدتی شروع به تدریس در مدرسه کاتب پور احمدآباد کرد. و
شده است. در سال 1334 پس از تاسیس دانشکده علوم و ادبیات انسانی مشهد وارد آن دانشکده شد. در دانشکده
کتاب ارغنون (1330) و کتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسید و
پس از کودتای 28 مرداد توسط جمعی از ملیون خراسان ایجاد شده که علی شریعتی یکی از اعضا آن جمعیت بود).
در سال 1337 می گردد. و پس از چند ماه زندگی مشترک به علت موافقت با بورسیه تحصیلی او در اوایل خرداد
اروپا علاوه بر نهضت آزادیبخش الجزایر با دیگر نهضتهای ملی افریقا و آسیا، آشنایی پیدا کرد
سفارت بلژیک در پاریس سازمان یافته بود که منجر به حمله پلیس و دستگیری عده زیادی از جمله
با حمایت قاضی سوسیالیست دادگاه، مجبور می شود اجرای حکم را
به ایران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواک دستگیر شد.
| Design By : Pars Skin |


