دفترهای سبز
پنج وارونه چه معنا دارد ؟ خواهر کوچکم از من پرسید ! من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت : روی دیوار و درختان دیدم ! باز هم خندیدم ! گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد ! آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم : بعد ها ؛ وقتی غم ؛ سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد !!! پاییز را دوست دارم ! بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر تنهایی جوانی ام ! بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن پاییز را دوست دارم بخاطر خود پاییز ... و من عاشقانه پاییز را دوست دارم ! معلم پای تخته داد می زد پروردگارت باتومی گوید: عزیزا من خدایم خوب می دانم طلب کن خالق خود را قسم بر عاشقان پاک با ایمان بخوان مارا توغیرازما خدای دیگری داری؟ هزاران کهکشان و کوه ودریا را تو ای محبوب تر مهمان دنیایم هزاران توبه ات را گرچه بشکستی که می ترساندت ازمن ؟ این منم پروردگار مهربانت … خالقت غریب این زمین خاکی ام بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما به نجوایی صدایم کن برای درک آغوشم
و آن آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند !
معلم پای تخته داد می زد
و دستانش پر از گرد گچ و غم باران و سرمای زمستان
و معلم پای تخته داد می زد
که: "یک با یک برابر هست"
و آن آخر کلاسیها به نیش و طعنه و خنده هزاران بار می گفتند:
"یک با یک برابر هست!؟"
از آن آخر کلاسیها یکی ناگه ز جا برخاست
باید که بر می خاست
با دلی بشکسته و چشمی غمین
با ز دستان پر از عشق و ترک
فریاد زد:
اگر یک نفر انسان ؛ واحد یک بود چه؟
آن یک پر زور و زر بالا و آن بی چیز پایین بود؟!
اگر یک با یک برابر بود
چه کس دیوار چینها را بنا می کرد؟!
چه کس فرعون،چه کس قارون،چه کس شاه و رعیت بود؟!
چه کس فریاد می زد؟ چه کس شلاق میخورد؟!
کدامین یک ز سرمای زمستان ناله می کرد؟!
کدامین یک ز فرط بی غمی دیوانه می شد؟!
کدامین یک ز شوق ذره ای نان ـ خشک و سنگین ـ به شب تا صبح هم خوابش نمی برد ؟!
و دستان کدامین یک پر از تاول ،پر از زخم و ترک می بود؟!
چه کس بابای من،چه کس ارباب او می بود؟!
حال اگر یک نفر انسان واحد یک بود چه؟
و حالا این معلم بود که با چشمان غمگین و پر از اشکش آهسته می گفت ولی فریاد میزد:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
که "یک با یک برابر نیست"
تورادر بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود رابه من بسپار
رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
تو دعوت کن مرا برخود
به اشکی … یا خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
بجو مارا
توخواهی یافت
که عاشق می شوی برما
وعاشق می شوم برتو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم براسب های خسته درمیدان
تورادربهترین اوقات آوردم
قسم برعصر روشن
تکیه کن برمن
قسم برروز هنگامی که عالم رابگیرد نور
قسم براختران روشن اما دور
رهایت من نخواهم کرد
که می گوید که توخواندن نمی دانی ؟
توبگشا لب
رها کن غیر ما را
آشتی کن باخدای خود
تو غیر از ما چه می جویی ؟
تو با هر کس به جز با ما چه می گویی ؟
وتوبی من چه داری ؟ هیچ!!
بگو با ما چه کم داری عزیزم؟ هیچ!!
وخورشید وگیاه ونوروهستی را
برای جلوه ی خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
برخودم احسنت می گفتم
توئی زیباتر ازخورشید زیبایم
تویی والا ترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟؟؟
ببینم من تورا ازدرگهم راندم؟
اگردرروزگار سختی ات خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده ی من هیچ آوردم ؟؟
رها کن آن خدای دور
آن نا مهربان معبود
آن مخلوق خود را
اینک صدایم کن مرا به قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
آیا عزیزم حاجتی داری؟
توای ازما کنون برگشته … ای اما
کلام آشتی را تو نمی دانی؟
ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟
اینک وضوئی کن خجالت می کشی از من ؟
بگوجز من کس دیگر نمی فهمد
بدان آغوش من باز است
شروع کن یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من !!!
| Design By : Pars Skin |

