سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اردیبهشت ماه 1390 - دفترهای سبز


دفترهای سبز


پنج وارونه چه معنا دارد ؟


خواهر کوچکم از من پرسید !


من به او خندیدم


کمی آزرده و حیرت زده گفت :


روی دیوار و درختان دیدم !


باز هم خندیدم !


گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه


پنج وارونه به مینو میداد !


آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید


بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم :


بعد ها ؛ وقتی غم ؛ سقف کوتاه دلت را خم کرد


بی گمان میفهمی


پنج وارونه چه معنا دارد !!!


نوشته شده در شنبه 31/2/90 ساعت 12:18 عصر توسط الهه| نظرات ( )

پاییز را دوست دارم !


بخاطر غریب و بی صدا آمدنش


بخاطر رنگ زیبا و دیوانه کننده اش


بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش


بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش


بخاطر رفتن و رفتن و خیس شدن زیر باران های پاییزی


بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها


بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش


بخاطر شب های سرد و طولانی اش


بخاطر دلتنگی های پاییزی ام


بخاطر پیاده روی های شبانه ام


بخاطر بغض های سنگین انتظار


بخاطر اشک های بی صدایم


بخاطر خاطرات پاییزی ام


بخاطر معصومیت کودکی ام


بخاطر نشاط نوجوانی ام


بخاطر تنهایی جوانی ام !


بخاطر اولین نفس هایم


بخاطر اولین گریه هایم


بخاطر اولین خنده هایم


بخاطر دوباره متولد شدن


پاییز را دوست دارم بخاطر خود پاییز ...


و من عاشقانه پاییز را دوست دارم !


نوشته شده در پنج شنبه 15/2/90 ساعت 12:31 عصر توسط الهه| نظرات ( )

معلم پای تخته داد می زد

و آن آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم میکردند !

معلم پای تخته داد می زد

و دستانش پر از گرد گچ و غم باران و سرمای زمستان

و معلم پای تخته داد می زد

که: "یک با یک برابر هست"

و آن آخر کلاسیها به نیش و طعنه و خنده هزاران بار می گفتند:

"یک با یک برابر هست!؟"

از آن آخر کلاسیها یکی ناگه ز جا برخاست

باید که بر می خاست

با دلی بشکسته و چشمی غمین

با ز دستان پر از عشق و ترک

فریاد زد:

اگر یک نفر انسان ؛ واحد یک بود چه؟

آن یک پر زور و زر بالا و آن بی چیز پایین بود؟!

اگر یک با یک برابر بود

چه کس دیوار چینها را بنا می کرد؟!

چه کس فرعون،چه کس قارون،چه کس شاه و رعیت بود؟!

چه کس فریاد می زد؟ چه کس شلاق میخورد؟!

کدامین یک ز سرمای زمستان ناله می کرد؟!

کدامین یک ز فرط بی غمی دیوانه می شد؟!

کدامین یک ز شوق ذره ای نان ـ خشک و سنگین ـ به شب تا صبح هم خوابش نمی برد ؟!

و دستان کدامین یک پر از تاول ،پر از زخم و ترک می بود؟!

چه کس بابای من،چه کس ارباب او می بود؟!

حال اگر یک نفر انسان واحد یک بود چه؟

و حالا این معلم بود که با چشمان غمگین و پر از اشکش آهسته می گفت ولی فریاد میزد:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که "یک با یک برابر نیست"


نوشته شده در جمعه 9/2/90 ساعت 12:18 عصر توسط الهه| نظرات ( )

پروردگارت باتومی گوید:
تورادر بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود رابه من بسپار
رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن


عزیزا من خدایم خوب می دانم
تو دعوت کن مرا برخود
به اشکی … یا خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم


طلب کن خالق خود را
بجو مارا
توخواهی یافت
که عاشق می شوی برما
وعاشق می شوم برتو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد


قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم براسب های خسته درمیدان
تورادربهترین اوقات آوردم
قسم برعصر روشن
تکیه کن برمن
قسم برروز هنگامی که عالم رابگیرد نور
قسم براختران روشن اما دور
رهایت من نخواهم کرد


بخوان مارا
که می گوید که توخواندن نمی دانی ؟
توبگشا لب


توغیرازما خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن باخدای خود
تو غیر از ما چه می جویی ؟
تو با هر کس به جز با ما چه می گویی ؟
وتوبی من چه داری ؟ هیچ!!
بگو با ما چه کم داری عزیزم؟ هیچ!!


هزاران کهکشان و کوه ودریا را
وخورشید وگیاه ونوروهستی را
برای جلوه ی خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
برخودم احسنت می گفتم
توئی زیباتر ازخورشید زیبایم
تویی والا ترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت


تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟؟؟


هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم من تورا ازدرگهم راندم؟
اگردرروزگار سختی ات خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده ی من هیچ آوردم ؟؟


که می ترساندت ازمن ؟
رها کن آن خدای دور
آن نا مهربان معبود
آن مخلوق خود را


این منم پروردگار مهربانت … خالقت
اینک صدایم کن مرا به قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم


غریب این زمین خاکی ام
آیا عزیزم حاجتی داری؟
توای ازما کنون برگشته … ای اما
کلام آشتی را تو نمی دانی؟
ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟


بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضوئی کن خجالت می کشی از من ؟
بگوجز من کس دیگر نمی فهمد


به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است


برای درک آغوشم
شروع کن یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من !!!


نوشته شده در یکشنبه 4/2/90 ساعت 2:31 عصر توسط الهه| نظرات ( )


Design By : Pars Skin




























برای نمایش تصاویر گالری کلیک کنید


دریافت کد گالری عکس در وب

ساخت کد آهنگ

ساخت کد موزیک آنلاین

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس