دفترهای سبز
یاد دارم یک غروب سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد دوره گردم ؛ کهنه قالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست ... عاقبت آهی زد و بغضش شکست !!! «اول سال است ؛ نان در سفره نیست ! ای خدا شکرت ! ولی این زندگیست ؟؟!!» بوی نان تازه هوش از ما ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود ! صورتش دیدم که لک برداشته دست خوش رنگش ترک برداشته ... سوختم ! دیدم که بابا پیر بود بدتر از آن ! خواهرم دلگیر بود !! مشکل ما درد نان تنها نبود شاید آن لحظه خدا با ما نبود باز آواز درشت دوره گرد رشته اندیشه ام را پاره کرد ... « دوره گردم ! کهنه قالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم » خواهرم بی روسری بیرون دوید آی آقا ! سفره خالی میخرید ....؟؟؟؟!!!! ببار باران ! که دلتنگم ... مثال مرده بی رنگم !! ببار باران ! کمی آرام ... که پاییز هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد ! ببار باران ! بزن بر شیشه قلبم ... بکوب این شیشه را بشکن که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد ! ببار باران ! که تا اوج نخفتن ها ... مدام باریدم از یادش !! ببار باران ! درخت و برگ خوابیدند اقاقی ... یاس وحشی ... کوچه ها روزهاست خشکیدند ببار باران ! جماعت عشق را کشتند کلاغ ها ... بوته سبز وفا را بی صدا خوردند ولی باران ... تو با من بی وفایی ! تو هم تا خانه همسایه می باری و تا من میشوی یک ابر تو خالی ! ببار باران ! ببار باران که تنهایم !!! به یاد مسافری که نمیدونم کجا رفت ؛ اما از خدا میخوام هرجا که هست خوشبخت ترین باشه ! شبی از پشت یک تنهایی نم ناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم ! و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی ... و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشمان ... تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت !!! و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را ... به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم ! نمیدانم چرا رفتی ؟ نمیدانم چرا ؟ شاید خطا کردم ؟!! و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا ؟ تا کی ؟ برای چه ؟ ولی رفتی ... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید !!!! آیینه ها رفتند و من اینجا شکستم در آن حباب آبی رویا شکستم ! تابوت های صبر ما بر شانه غم در پیله های سادگی تنها شکستم ! پاییزی از صد برگ احساسم فرو ریخت وقتی تمام بغض را یک جا شکستم من تا کنون طرح تمام خنده ها را در ردپای زخمی شب ها شکستم !!! سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت !! سرها در گریبان است ! کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را ! نگه جز پیش پا را دید نتواند ... که ره تاریک و لغزان است . وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون !!! که سرما سخت سوزان است ! نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است ؛ پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟!! مسیحای جوانمرد من ؛ ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است !!!! آی ... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ! در بگشای !! منم ؛ من ! میهمان هر شبت ؛ لولی وش مغموم منم ؛ من ! سنگ تیپا خورده رنجور !! منم ؛ دشنام پست آفرینش ! نغمه ناجور !! نه از رومم ؛ نه از زنگم ؛ همان بیرنگ بیرنگم !! بیا بگشای در ؛ بگشای ؛ دلتنگم !! حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد ! تگرگی نیست ! مرگی نیست ! صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است !! من امشب آمدستم وام بگذارم ! حسابت را کنار جام بگذارم !! حریفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است !! سلامت را نمیخواهد پاسخ گفت !! هوا دلگیر ! درها بسته ! سرها در گریبان ! دست ها پنهان ! نفسها ابر ! دلها خسته و غمگین ! درختان اسکلت های بلور آجین ! زمین دلمرده ! سقف آسمان کوتاه ! غبار آلوده مهر و ماه !! زمستان است !!! گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود خدا گفت: چیزی بگو ! گنجشک گفت: خسته ام ! خدا گفت: از چه ؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی خدا گفت: مگر مرا نداری ؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟ گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود. خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده. چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟ گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود . خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود . گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود !! عشقبازی به همین آسانی است ! که گلی با چشمی رنگ زیبای خزان با روحی کارهموار? باران با دشت رود با ریش? بید ابر عابر با ماه برکهای با مهتاب دو کبوتر با هم عشقبازی به همین آسانی است ! شاعری با کلماتی شیرین پرسشی از اشکی عشقبازی به همین آسانی است که دلی را بخری شادمانی را حرّاج کنی مهربانی را ارزانی عالم بکنی مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند !!! عشقبازی به همین آسانی است ! هر که با پیش سلامی در اول صبح هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی عرض? سالم کالای ارزان به همه و خداحافظی شادی در آخر روز عشقبازی به همین آسانی است !
بلبلی با گوشی
نیش زنبور عسل با نوشی
برف با قل? کوه
باد با شاخه و برگ
چشمهای با آهو
و نسیمی با زلف
و شب و روز و طبیعت با ما !
دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی !!
و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
بفروشی مهری
رنجها را تخفیف دهی !!
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
نمک خنده بر چهره در لحظ? کار
لقم? نان گوارایی از راه حلال
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا !
و رکوعی و سجودی با نیت شکر !!
| Design By : Pars Skin |


