دفترهای سبز
گاهی هرچه بابت بعضی نعمت ها به درگاه خدا شکر کنیم باز هم نمیتونه جوابگوی لطف خدا باشه ! یکیش همین نعمت داشتن پدر ! هرچی فکر کردم و افکارم رو جمع و جور کردم و به انباشته های مغزم رجوع کردم نتونستم چیزی پیدا کنم و به قلم بیارم که جواب گوی بزرگی و زحمت و مهر پدر باشه ! همانطور که قلم از بیان همین صفات برای مادر عاجز است ! پس فقط به ندای دل گوش کردم و هرچه گفت نوشتم ؛ دل نوشته ای برای پدر : چند سالی میشه که بخاطر تحصیل از خونه دورم و روز پدر کنارت نیستم تا دست هات رو غرق بوسه کنم میدونم که این کار جبران هیچ کدوم زحمت ها و مهربونی هات رو نمیکنه ؛ اما دل خودم رو آروم میکنه ! اگه بخوام از خوبی هات بنویسم و زحمت هات وبلاگ و دفتر و کتاب و همه و همه خیلی کمه شاید اگه همه درخت ها قلم بشن و همه دریاها مرکب و همه زمین صفحات کتاب باز هم برای مکتوب کردن خوبی های تو کم باشه ! شاید نه ! قسم میخورم که کم میاد !! عزیز ترین هستی زندگی ام ! اگه سالها شب و روز سر به سجده بذارم و خدارو برای وجود پر از عشقت که بهم داد شکر کنم ؛ باز هم جواب گوی این نعمت نیست !! هرگز نیست !! تو که هستی انگار همه دنیا پشتم ایستاده ! چیزی ندارم بگم ؛ یعنی چیزی نمیتونم بگم جز اینکه : با تمام سلول های وجودم دست های محربونت رو میبوسم همه هستی من روزت مبارک !! خط میکشید روی تمام سوال ها تعریف ها ؛ معادله ها ؛ احتمال ها خط زد به روی شاید و اما و هرچه بود خط زد به روی قاعده ها و مثال ها خطی دگر کشید به قانون خویش تن قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید یعنی به روی دفتر خط ها و خال ها خط ها به هم رسیدند و یک جمله ساختند ... با عشق ممکن است تمام محال ها ! سلام . شاید حالا 22 سال از سفرت میگذره ! از سفر یه مادر بزرگ مهربون ؛ خیلی خیلی مهربون ! و حالا امروز که روز مادر هست و من ازت دورم تنها هدیه ای که میتونم فدای مهربونیات کنم همینه ! وقتی رفتی من خیلی کوچیک بودم ؛ شاید خیلی چیزا یادم نیاد اما دوتا چیز هست که هیچ وقت از یادم نمیره : گرمای آغوش پر مهرت و اشک های حسرت بابا که هنوز بعد 22 سال مثل روز اول هجرتت صورتش رو خیس میکنه ! بازم روز مادر شد ؛ بازم مثل عاشقی که عشقش رو گم کرده بغض گلوش رو میگیره و اشک چشماش رو خیس میکنه ! میدونم که میدونی ؛ میدونم که میبینی ! غصه هامون رو ؛ گریه هامون رو ؛ شادی هامون رو !! امروز که بخاطر دانشجو بودنم تو یه شهر دیگه ام و نمیتونم بیام دیدنت از همینجا با همین شعر بهت میگم : مهربان سفر کرده ؛ روزت مبارک !! امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست رویای او غم از دل من پاک کرده است ! اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز دل را به رسم عاطفه نمناک کرده است !! یادش بخیر ؛ دسته گلی از صداقتش در لا به لای شهر وجودم نشسته بود ! دست مرا به رسم وفا سبز می فشرد دستش اگرچه از غم یک عمر خسته بود !! او رفت و کوچه های غریبانه زمان در یک سکوت خسته و معصوم مانده اند گل های سرخ عاطفه هم بی حضور او در گرد باد حادثه مظلوم مانده اند !! از پشت آرزوی تمام بنفشه ها ناگاه یک فرشته به فریاد دل رسید دستان آسمانی خود را به رسم عشق بر گونه غریب گل اطلسی کشید !! آسمان را گفتم : میتوانی آیا ؛ بهر یک لحظه خیلی کوتاه روح مادر گردی ؛ صاحب رفعت دیگر گردی ؟ گفت : نی نی هرگز ! من برای این کار ... کهکشان کم دارم ! نوریان کم دارم ! مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم !! خاک را پرسیدم : میتوانی آیا ؛ دل مادر گردی آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟ گفت : نی نی هرگز ! من برای این کار ... بوستان کم دارم ؛ در دلم گنج نهان کم دارم !! این جهان را گفتم ؛ هستی کون و مکان را گفتم : میتوانی آیا ؛ لفظ مادر گردی همه رفعت را ؛ همه عزت را ؛ همه شوکت را بهر یک ثانیه بستر گردی ؟ گفت : نی نی هرگز ! من برای اینکار ... آسمان کم دارم ! اختران کم دارم ! رفعت و شوکت و شان کم دارم ! عزت و نام و نشان کم دارم !! آن جهان را گفتم : میتوانی آیا ؛ لحظه ای دامن مادر باشی مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی ؟ گفت : نی نی هرگز ! من برای این کار ... باغ رنگین جنان کم دارم ! آنچه در سینه مادر بود ؛ آن کم دارم !! روی کردم با بحر ... گفتم او را آیا میشود به یک لحظه خیلی کوتاه ؛ پای تا سر همه مادر گردی عشق را موج شوی ؛ مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی ؟ گفت : نی نی هرگز ! من برای این کار ... بی کران بودن را بی کران کم دارم ! ناقص و محدودم بهر این کار بزرگ ! قطره ای بیش نیم ! طاقت و تاب و توان کم دارم !! صبح دم را گفتم : میتوانی آیا ؛ لب مادر گردی ؛ عسل و قند بریزد از تو موقع حرف زدن جان شوی ؛ عشق شوی ؛ مهر شوی ؛ زر گردی ؟ گفت : نی نی هرگز ! گل لبخند که روی ز لبان مادر ؛ به بهار دگری نتوان یافت ! در بهشت دگری نتوان جست ! من از آن آب حیات ؛ من از آن لذت جان ؛ که بود خنده او چشمه آن ؛ من از آن محرومم ! خنده من خالیست ؛ زان سپیده که دمد از افق خنده او ! خنده او روح است ! خنده او جان است !! کردم از علم سوال : میتوانی آیا ؛ معنی مادر را بهر من شرح دهی ؟ گفت : نی نی هرگز ! من برای این کار ... منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم ! قدرت شرح و بیان کم دارم !! در پی عشق شدم ؛ تا در آیینه او چهره مادر بینم دیدم او مادر بود ! دیدم او در دل عطر ؛ دیدم او در تن گل ؛ دیدم او در دم جان پرور مشکین نسیم دیدم او در پرش نبض سحر ؛ دیدم او در تپش قلب چمن ؛ دیدم او لحظه روئیدن باغ از دل سبز ترین فصل بهار ؛ لحظه پر زدن پروانه ؛ در چمن زار دل انگیز ترین زیبایی بلکه او در همه زیبایی ؛ بلکه او در همه عالم خوبی ؛ همه رعنایی همه جا پیدا بود ! همه جا پیدا بود !!
| Design By : Pars Skin |


